لسان الملك سپهر
2081
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
[ سوم ] : و خونى كه از جزعة بن عامر مىخواهم بجوى . [ چهارم ] : و ديتى چند از ثقيف مىخواهم بگير . [ پنجم ] : و اسقف نجران دويست ( 200 ) درهم از من طلب دارد بده ، بگفت و به جهنم و اصل شد . ديگر : عاص بن وائل را جبرئيل اشارتى به پاى كرد چيزى در پايش خليد و بدان بمرد . و اشارتى به ديده اسود بن مطلب كرد تا كور شد و سر خود بر ديوار زد تا بمرد . و اسود بن عبد يغوث به دعاى حضرت كور شد و بماند تا در بدر قتل فرزند را بديد و بمرد . و حارث بن طلاطله را جبرئيل اشاره به سر كرد ، ريم « 1 » از سر او برفت تا بمرد . و حارث بن قيس ماهى شور بخورد چندان آب بخورد كه شكمش بتركيد . دويست و بيست و سيم : زنى از جهودان پيغمبر را جادو كرد و رشتهاى را چند گره زد به چاه انداخت . جبرئيل پيغمبر را آگهى داد ، پيغمبر شماره گره بگفت و حكم داد تا از چاه بيرون آوردند و چنان بود . دويست و بيست و چهارم : چون اين آيت تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ « 2 » آمد ، امّ جميل زن ابو لهب كه خواهر ابو سفيان بود به قصد آن آمد كه حضرت را بد بگويد چون نزديك شد ، پيغمبر اين آيت بخواند : وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً « 3 » . پس پيغمبر را نديد ، ابو بكر را گفت : شنيدهام صاحب تو مرا هجا گفته ابو بكر گفت : به حق پروردگار كعبه تو را هجا نگفته . دويست و بيست و پنجم : روزى پيغمبر در ابطح مىگذشت ، ابو جهل سنگى به سوى آن حضرت انداخت . آن سنگ رفت معلّق در هوا بماند ، گفتند : كه اين سنگ را نگاهداشته ؟ فرمود : آنكه آسمان و زمين را نگاه داشته . دويست و بيست و ششم : يك روز پيغمبر با ميسره به قلعهء يهود رفت براى خريدن
--> ( 1 ) . ريم : چركى باشد كه از جراحت برود . ( 2 ) . سورهء مسد ، آيه يك : دو دست ابو لهب بريده باد . ( 3 ) . سورهء اسرا ، آيه 45 : و چون قرآن بخوانى ميان تو و ميان آن كسان كه به آخرت ايمان نمىآورند ، پردهاى پوشاننده و [ مانع ] برقرار كنيم .